دیدار با خانواده کیاراد جون
95-5-27 بعد از ظهر شنبه یعنی 23 مرداد 95 پیامی از دوست عزیزم مامان کیاراد جون دریافت کردم که تبریزن و اگه وقت داریم همدیگرو ببینیم.. خیلی خیلی خوشحال شدم... آخه خیلی وقت بود که دورادور با هم حرف میزدیم و .. باورش برام خیلی سخت بود دوستای گلمون از بندر عباس.. الان تو شهر ما بودن... بالاخره با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم.. پسر گلم کلی تو خونه ذوق داشتی و هی میپرسیدی پس کی میان؟؟ قرارو بیرون گذاشیم و شما اولش کمی خجالت می کشیدی ولی بعدش بهتر شد.1 هدیه ی کوچولو برای کیاراد جونم خریده بودیم که بردی بهش دادی و بعد یکم با فاصله ایستادی..ولی وقتی دوستت اومد تو ماشین پیشمون..کلی با هم جور شدین.. بابایی و عم...












